از نوشتن گذشتم...اندکی دور اندکی نزدیک...نمیدانم که کی بود و کجا بود...میدانم که گذشتم و گم شدم...در پهنه ی صفحه های خط خطی گم شدم...و من ماندم و تنهایی ها و اافکار دگرگون شده ای که از من نبودند...از برای من نبودند هر آنچه که در فکرم بود گویی که جادو شده باشد گویی که کسی همه ی من را دزدیده باشد...
و انگار تمامی ندارد...سال ها آرزو و امید و دعا... انتظار انتظار انتظار...نگرانی دلهره ترس...نه این دیگر پایان است...اینکه میگویم اینکه می نویسم اینکه نفس میکشم...باید که از من باشد از خود خود من...من آنکه بودم...باید این را تمام و آغاز دیگری را آغاز کرد...باید که فقط قصه گو نباشم...باید که قربانی نباشم...باید که از گذشته بگذرم...باید که تقدس این برگ ها را به همه به همه نشان دهم...
آه چقدر دلم میخواست این لحظه اکنون در زیر باران قدم میگذاشتم و به آنچه باید آنچه هستم آنچه میخواهم می اندیشیدم...نه آنچه رفت...نه افسوس نه ای کاش...تنها ایمان...ایمان که باید در رگ هایم به همراه خون جاری باشد...باید که باشد تا من هم باشم...نباید...دیگر نباید به آن که جفا کرد به آن که دروغ گفت به آن که ویران کرد...تنها به من...من که دیگر وقت آن است که برخیزم...شعری تازه...نگاهی آشنا...آرامشی افزون...باید به جا گذاشت...وقت آن است...این نغمه دیگر مال من است...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 20:14  توسط رها
|
سایه ها گواه اند که بر بلندای سایه ات نیست سایه ای و بر گرمی وجودت نیست خورشیدی...
حضورت را مرهمی است و آرامشی عجیب...که در خلقتش میمانم از توصیف...
چگونه نگاهت نکردم وقتی در کنارم بودی...چگونه گذشتم از آن همه عطر ماندنی ات از آن جاذبه ی روشن که خدا گونه ات کرده بود...
آری تو وجودی از خدا بودی در زمین و من ندانستم...قدر آن همه بزرگی را ندانستم...ندانستم که جز تو هیچ نخواهد بود...و بعد تو هیچ نخواهد آمد و ردپای فرشته وارت را هیچ بهشتی نمیتواند به جا گذارد...تنها تو هستی و می مانی...در عمق قلب...در آنجا که جای هیچ کس نمی تواند باشد جز تو...تو می مانی...و من نگاهت میکنم...بی آنکه کلامی بگویم...به چشمانت که انگار همیشه حقیقت زلالی در آن موج می زند...
حتی آینه ها هم دروغ می گویند وقتی تصویر پاک تو را تکثیر می کنند...تو هرگز تکرار نمی شوی...و در ابدیت من تنها تو می مانی...تو آفریدی بعد از آفریدگار بزرگ همه چیز را در من...و من انگار که کور شده بودم...
دلهره ات را برنمی تابم...وقتی شب زنده داری می کنی...وقتی بی صدا اشک می ریزی...بر نمی تابم...و می خواهم که دیگر این چنین نباشم...جایی باشم که افسوس نباشد و آن قدر عمیق به معنای اسمت بیندیشم که آرام شوم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:54  توسط رها
|
از درد یک پرستو بود که پرواز آغاز شد...رهایی و آزادی در آن بالا در آن آبی آسمان آغاز شد...
چرا حتی پرستو هم نشدم...وقتی به راحتی میشد که آرام باشی و آزاد...چرا فکر نکردم که تحمل قدری از آن رنج به نعمت آرامشم می رساند...چرا انقدر ماندن را بهانه کردم...انقدر این پا و آن پا تا سرانجام پای رفتنم هم نیامد چه رسد به پر پروازم...
به خجسته نامی که نامش را فاش نکردم قسم خوردم که هرگز جز به آن به هیچ نیندیشم...اما اکنون که به امروز می نگرم انگار که عهدشکنی کرده ام...و بر سرش منت عشق گذاشته ام...
اما من عاشق نبوده ام...نه هرگز نبوده ام...چه بر سر خود آورده ام با وعده های رنگینی که به خود می دادم...چه دلزدگی بیمارگونه ای که دیگر فکر کردن را هم ازم گرفته است...
چه روشن روزهایی برای امروز به هدر دادم و امروز نیست آن روزی که سال ها در انتظارش شب زنده داری کردم...و اشک و آه و دعا هم بالینم بودند...
چه بازی بیهوده ای...نخواستم و طلب نکردم...اعتراف میکنم...فقط بازی می کردم...
اما از کجا این قصه ی پرشور رنگ باخت که نفهمیدم...از آن غریبه بود...نمیدانم...از رفتن رویا ها بود...شاید...
هر چه بود...این من بودم که حقیقت را در خیال می دیدم...من بودم...من...که نگاه نمی کردم...می ایستادم...می دیدم و میرفتم...من بودم...
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط رها
|
وقتی کوچک بودم همیشه از خود می پرسیدم که چگونه انسان ها در جهان پاک پر اعتماد احساس آرامش نمی کنند و چگونه می شود که همه ی آنها در غمی بزرگ گویی شریک اند...در اندوهی دسته جمعی برای چیزهایی که در تخیل کودکانه ام نمیگنجید...
آه...چقدر کودک بودن خوب است...در غیبت عروسک ها به ماتم از دست دادن همه ی آن چیزهای خوب نشسته ام...
خواب عجیبی دیدم...کودکی که انگار کودکی من بود در برم ایستاده بود و من سلامش کردم ...روی گرداند از من غریبه ی قریب...از کسی که پیمان شکسته...کسی که در حسرت آن فراغت آزادانه ی فکر و جسم کودکانه است...کسی که برای از دست دادن شعر و حس عارفانه ی شاعر غصه ای ندارد...به او که در جهان تاریک روشن شب گمشده...به شب...که نه ستاره ای نه مهتابی نه بارانی...
در جایی که هیچ چیز ثبات ندارد و همه انگار که در خواب آشفته ای هستند و هیچ کس از کابوس هیچ کس خبر ندارد...دیگر جای کودکی نیست...دیگر چه بگویم...از نگاه هایی که دریغ میکنیم و فریادهایی که میشکنیم...
کاش بازی بود...یک بازی با پایان خوش همچون بازی های کودکی...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط رها
|
از آن زمان میگویم...آن زمانی که حتی به گل هم شک کردم و باور نکردم دیگر هیچ عطری را...وقتی که از تمامی طبیعت بوی دروغ به مشام میخورد...
آن هنگام که مادربزرگ روشنی در مسیر پر پیچ و خم زندگی به بن بست رسید و نسل آفتاب به پایانش می اندیشید...
آنجا که دیگر هیچ خاطره ای در ذهن ها نماند و نماد پاکی ها به چاه رسوایی سقوط کرد...
و در روز میلادش دیگر هیچ شعری سروده نشد و نگاهی امتداد نگاهش را دنبال نکرد نا به لبخند مضحکی بدل شود...
و در پشت پنجره ها کسی بود که فقط زمان آشفته ی تنهایی ها صدایش می کردند اما باز هم جوابشان می داد...
کسی که در پی انتقام و کینه و نفرت نبود و از راه دور برای هیچ کس دعای بد نمی فرستاد...
آنجایی که زندگی متوقف شد و زنده ها دستهای سردشان را دیگر حتی به سوی آسمان هم بلند نمیکردند...
و به اعتقاد آبی حقیقت شک کردند...
کسی اما میترسید...از همه ی نجواهای بی ایمانی میترسید...و به پنجره ها پناه میبرد...و آرام آرام اشک میریخت و هیچ به روی گل ها نمی آورد که دیگر حتی از عطر تقلبی آنها هم گریزان است و هر آن که گذرش به حوالی گلدان می افتاد صورتش را به روی گل های رنگ رنگ نشانه ی ریا می کشید...
از آن زمان که آرزوی بهار به خواب ابدی پیوسته بود و دیگر رویایی نبود...
ما خواستیم که پرواز کنیم و به اندازه ی یک ستاره شویم و شهاب ها را ویران کنیم...اما آسمان هم جایی برایمان نداشت...
و ماندیم و ماندیم و ماندیم در زمین بی نام و نشانی که دیگر دوستش نداشتیم و از آنجا شد که انگار همه ی چیزهای خوب مرد مرد مرد و شاید که عشق به نقطه ی دوری رسید...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:33  توسط رها
|
بعد از آن آشفتن و رفتن و فرسودن دیگر هیچ چیز از صدای پرنده باقی نماند و رازها یک به یک به خواب های ابدی پیوستند
و دیگر هیچ رازی نماند برای روزی که مباداست...
من چنان پیوسته و آهسته می رفتم که هیچ صدایی را در اطرافم نشنیدم و حقایق برایم به جایی در آن دور دست ها میمانست...
آن شب برای اولین بار ملتمسانه آرزوی مرگ کردم...
آرزوی مرگ...منی که خودزندگی بودم و میسرودم و میخواندم و میرفتم چه بر سرم آمده بود که...
مدتی گذشت نه نوشتم نه خواندم نه رفتم...ماندم و اندیشیدم به پرواز یک کبوتر به رهایی به قفس...و با خود فکر کردم که نمیتوانم هرگز نمیتوانم آن باشم که دیگریست و خودم را باز باز در میان کاغذها یافتم...
وقتی پدر شب سیاهی اش را در تنهاییم گسترده بود اشک ریختم و به یاد آوردم همه چیز را...
کاش میتوانستم تمام آرزوها را به آسمان ببرم که دست هیچکس به آن نرسد و برایشان یک دنیا امید آرزو کنم...که هیچوقت هیچکس سنگ نامیدی برندارد و به آسمان نشانه نرود...
رازی که... رازهایی که بر دل دارم به افق دوری میماند که دیدنش بر ملا شدنش تنها در خیال یک عروسک است و خانه ی آن عروسک اینجاست جایی در نزدیکی مرداب تباهی ها...و دوباره و دوباره باید کودک شوم و پناه برم به خانه ی چادری پر از عروسکم... و بازی کنم و آرام باشم و آرام...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:12  توسط رها
|
بر لب حوض نشسته بودم...خسته و گنگ و رنگ پریده...و بر سرنوشت ماهی ها فکر میکردم که چگونه در نفس هاشان با هم شریکند...و هیچ وقت به فردا فکر نمیکنند...
در ساعت یازده و چهل دقیقه...
کسی کنارم آمد...عجیب بود و آرام...آرامش چشمانش روزهای به تشویش رفته را به یادم آورد...
آن زمان که در مسیری از بیراهه ها در جاده ی تو به بن بست رسیدم و حتی هنوز هم نمیدانم که کجا هستم...
شبیه به من بود...کسی که کنارم نشسته بود شبیه تمام آن من های از دست رفته ام بود که هیچ اسمی برایشان نیست...
در ساعت یازده و چهل دقیقه...
ثانیه ها با من حرف میزدند...نوید میدادند...نمیدانم...اما حرف میزدند...قسم میخورم که صدایم میکردند...
من لحظه ها را نمیشمردم...آن ها به من هجوم می آوردند و آواری میشدند بر آرزوهایم...
وقتی که پر از حرف بودم و درد...هیچکس نبود...اما او آمد...انگار او می دانست...همه چیز را از نگاهم خوانده بود...و کنارم نشسته بود...اما چرا فقط سکوت بود...
او میخواست به یاد آورم که چگونه زمان به انتها میرسد و تو می مانی سرگردانی ها...
اما امید بود...سراسر وجودش پر از امیدهای به پرواز در آمده ای بود که امیدم می داد...و میگفت شاید هنوز هم دیر نیست...شاید بشود که از نو شروع کرد...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:5  توسط رها
|
از غربت آمده بود انگار...غمزده و مضطرب بود ودر چشمانش هیچ چیز نمی شد یافت...
آن تصویر پشت پنجره که لبخند حقیر و بی رنگی بر لبانش گم شده بود...به دنبال چه بود؟
پاییز بود انگار...وقتی که نگاهت از ایمان و عشق در ازل به من رسید و من نفهمیدم که چه بر ما گذشت...
پاییز بود انگار...وقتی که دخترک ساده ی لرزان در سیاهی ها به دنبال سایه اش میگشت...
من اما به آرزوهایم فکر میکردم...شاید که پاییز بود...وقتی که بهار چشمانت زرد شد و من دیگر ندیدم آن را...
و با همه چیز و همه کس بیگانه شدم...
پاییز بود انگار...وقتی که در باد فریاد میکشید آن تخیل مشکوک...و سر می چرخاند...این سو و آن سو...به دنبال چه بود...ندانستم...
وقتی که ریشه های امیدم را به همه ی شاخ و برگ های خشکیده بسته بودم...شاید نمیدیدم...شاید چشمهایم بسته بود...و قلبم مسدود از آن همه نیروی محبوس...آه پاییز بود میدانم...
صدای باران که بر شیشه ها میزد بیدارش کرد و هرگز به یاد نیاورد چه بهاری در خواب دیده بود...و سبزی رویا هایش را باور نکرد و دیگر قدم نزد و به زیر باران نرفت...
من پشت آن درهای بسته به دنبال چه بودم...که حقیقت سکوت تو را از سردی دستانت و نگاه منقلبت نفهمیدم...و من به یاد نیاوردم که شب قبل خواب مرگ چه کسی را دیده بودم...کسی که حرف میزد...تنها با من...حرف میزد....و بهانه ای نداشت برای نبودن ها و نرفتن ها و نرسیدن ها...
سرد بود...همه جا سرد بود و روشن...و هیچکس جرات برون آمدن از پوسته ی تاریکش را نداشت...وکسی صدای کمک خواستن او را از آن بیرون از آن جهان سرد بیرون نمیشنید...که فریاد میزد اگر دیر بجنبید کار از کار بگذرد دیگر نه از من چیزی میماند و نه از شما...
من در سفر بودم شاید...در پشت بام های مه گرفته...دنبال چه؟...نمیدانم...در لحظه ای که خاموش بودم و بی تو...چه میتوانستم...جز فصل زدن بر قصه ی تکرار روزهای سرد و زرد پاییز...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:44  توسط رها
|
بی تو نمیتوان زیست دیگر...نمیتوان بی عشق...
بدون صدای زمزمه ای...بدون گرفتن دست هایی از خواهش...
بدون فکر تو...بدون بودن برای تو...
تاب تحملم نیست...نیست...هیچ چیز نیست...نه من هستم نه تو هستی...
مگر میشود بود وقتی که نفسی به نفست بسته نیست...وقتی کسی برایت نمی ماند...
کسی که نزدیک باشد...آنقدر نزدیک که گرمای وجودش تن سردت را آتش زند...
کسی که خواب های طلاییت همه به اسم او به ثبت رسد...
و دیگر تنها نباشی...حتی یک دم بی او نباشی...
و شب های سیاه بی ستاره ماه روشنت باشد...
نه قصه ی مجنون و لیلی میگویم و نه در فراق یار میسوزم...
از زندگی میگویم...از ساعت ها و ثانیه هایی که بی آنچه میخواهیم میگذرد و در زمان گم میشویم وقتی که به هیچ میرسیم...
اما میگویند یک لحظه ی با عشق را به هزاران زندگی جاودان ندهید...
من بقا را طلب نمیکنم از زمان...و فقط در این برهوت تاریک روشن به دنبال آن لحظه هستم...
باشد که بیابم آن را...باشد که بیابیم آن را...
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:16  توسط رها
|
و تمام هستی آن پرنده همان یک لبخند بود و همان یک نوازش و همان یک پرش که با جفتش هم پرواز بود...
یک هستی کوتاه...اندکی تامل و عشق و پایان...
بدون ترس... بدون دروغ... بدون حتی یک قطره اشک...
آه...کاش میشد پرنده شد...کاش میشد فقط یک لحظه چشم بست و پرید و تمام شد...
کاش من راز پرنده شدن را میدانستم و برای بقا و نجات دست و پا نمیزدم...
کاش زبان پرنده ها را میفهمیدم...
ما همه ی ویرانه هایمان را در بستری به اسم زندگی پهن کرده ایم و خود را گول زده ایم...
ما فقط راه میرویم نگاه میکنیم و رد میشویم...
کاش میشد کوچک شد و پرنده شد و رها شد...کاش می شد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:20  توسط رها
|